صفحه اصلی / آموزش بازاریابی اینترنتی / استراتژی بازاریابی STP چیست+ بررسی مثال دیجی کالا|نوین

استراتژی بازاریابی STP چیست+ بررسی مثال دیجی کالا|نوین

می‌گویند: «تمرکز، قدرت می‌آفریند.»

حتماً قبول دارید که وقتی ما تمام انرژی و زمان خود را برای عمیق شدن در یک موضوع به کار می‌گیریم، در آن زمینه، نسبت به دیگران متمایز می‌شویم. اما سوال اصلی اینجاست که «آیا می‌شود در همۀ کارها تمرکز کرد و عمیق شد؟» قطعاً نه! چون زمان و انرژی ما محدود است.

در دنیای کسب‌وکار هم این قضیه صدق می‌کند، یعنی ما نمی‌توانیم روی تمام بخش‌های بازار به یک اندازه تمرکز کنیم، چون به اندازۀ کافی پول، وقت و نیروی انسانی در اختیار نداریم. به علاوه نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم مشتری‌ها تمام ویژگی‌های مثبت دنیا را به ما نسبت بدهند!

اینجاست که مدل STP مطرح می‌شود! یک مدل عالی بازاریابی که به کمک آن می‌توانید یک استراتژی عالی برای کسب و کار خود داشته باشید. یک استراتژی که رسیدن به بهترین نتایج را، با متمرکز کردن منابع سازمانی شما ممکن می‌کند.

بگذارید راحت بگوییم: STP مهمترین مدلی است که تمام مدیران و بازاریاب‌ها باید بدانند!!! این مدل می‌تواند تحولی در نگاه و رویکرد شما ایجاد کند و شانس موفقیت کسب و کارتان را به طرز قابل توجهی افزایش دهد.قدرت تمرکز

در این مقاله قرار است یاد بگیریم STP دقیقاً چیست و چطور می‌توانیم به کمک این استراتژی نسبت به رقبا متمایز بشویم. ولی قبل از آن اجازه دهید به شما بگوییم که ماجرای پشت این استراتژی چیست.

داستان STP از کجا شروع شد؟

تا دهۀ ۷۰ میلادی، اصلی‌ترین استراتژی بازاریابی «ساخت یک محصول با کیفیت بیشتر» بود؛ در واقع اکثر مدیران، متخصصان و … خیال می‌کردند که محصولی پیروز است که باکیفیت‌تر باشد.

اما ناگهان ۲ نفر به نام‌های اَل ریس و جک تراوت وارد صحنه شدند و کتابی به نام «جایگاه‌یابی» (Positioning) را منتشر کردند. کتابی که تمام تصورات رایج درباره بازاریابی را به هم می‌ریخت و نگاهی کاملاً جدید را مطرح می‌کرد. دیگر کیفیت مساله نبود! مساله این بود که چه جایگاهی در ذهن مشتری خود دارید (در ادامه بیشتر در این زمینه توضیح می‌دهیم).

در آن زمان ایده جایگاه‌یابی مخالفان بسیاری داشت. هیچ‌کس دوست نداشت این واقعیت (به ظاهر تلخ) را قبول کند که کیفیت محصول اهمیّت ندارد. اما کم‌کم، ایده جایگاه‌یابی به عنوان یک استاندارد بازارایابی (و حتی مهمترین بخش آن) قبول شد.

بعد از آن، فیلیپ کاتلر (پدر بازاریابی مدرن) وارد صحنه شد و این ایده را با ذهن خلاق و نکته‌‎سنج خود، به زیبایی هر چه تمام‌تر توسعه داد. نتیجه زحمات او STP بود، یک مدل بی‌نظیر برای طراحی استراتژی بازاریابی یک کسب و کار.

حالا بیایید بفهمیم که این اصطلاح به چه معنی است. STP مخفف سه کلمۀ زیر است:

  • Segmentation – بخش‌بندی
  • Targeting –  هدف‌گیری
  • Positioning – جایگاه‌یابی

خیلی هم عالی. این شد یک بررسی کلی. اما هر کدام از اینها به چه معنی است؟ دیگر وقت آن است که وارد اعماق آب بشویم.

بخش‌بندی بازار  (Segmentation)

«بخش‌بندی بازار» به زبان ساده یعنی: مشتری‌ها را بر اساس ویژگی‌های آنها گروه‌بندی کنیم.

شاید اکنون بپرسید که اینکار چه فایده‌ای دارد؟ برای فهمیدن این موضوع، باید کمی صبر داشته باشید. اما همینقدر به شما بگوییم که با بخش‌بندی درست می‌توانیم یک دید خوب نسبت به بازار خودمان پیدا کنیم و فرصت‌های آن را شناسایی کنیم. با این بخش‌بندی، تازه شانس این را داریم که تصمیم‌های درستی درباره بازاریابی کسب و کارمان بگیریم.

چگونه باید بازار خود را بخش‌بندی کنیم؟

حالا که توضیحات کلی را دادیم، بیایید به سراغ روش بخش‌بندی برویم. در مجموع می‌توان یک بازار را بر اساس ۴ معیار کلی دسته‌بندی کرد:

  1. دسته‌بندی جمعیت‌شناختی (Demographic): یعنی بازار هدف را بر اساس شاخصه‌هایی جمعیتی مثل سن، جنسیت، میزان تحصیلات، شغل، سطح درآمد و … دسته‌بندی کنیم.
  2. دسته‌بندی جغرافیایی (Geographic): یعنی بازار هدف را طبق مکانی که مشتریان در آن حضور دارند (کشور، شهر یا منطقه) دسته‌بندی کنیم.
  3. دسته‌بندی روانشناختی (Psychological): یعنی مشتریان را بر اساس فاکتورهای روانی مثل تیپ‌های شخصیتی، ارزش‌ها، اعتقادات و سبک زندگی دسته‌بندی کنیم.
  4. دسته‌بندی رفتاری (Behavioural): یعنی مشتریان را بر اساس عادات و انگیزه‌هایی که در خرید دارند، دسته‌بندی کنیم. در این نوع دسته‌بندی بیشتر به دنبال «رفتار خرید» مشتریان هستیم و کاری به ویژگی‌های شخصیتی یا اعتقادی نداریم.

اینها دسته‌بندی‌های استانداردی هستند که برای این موضوع وجود دارند. اما قطعاً می‌شود از این دقیق‌تر شد. حتی در مورد کسب‌و‌کارهای B2B معیارها می‌توانند به کل متفاوت باشند.

در هر صورت، بعد از اینکه یک دسته‌بندی معقول از بازار خود ایجاد کردید، وقت هدفگیری می‌رسد.

 هدف‌گیری  (Targeting)

هدف‌گیری بازارحالا که بازار خود را تحلیل و بخش‌بندی کردید، باید مشخص کنید که می‌خواهید کدام بخش از بازار خود را هدف بگیرید.

اینجاست که احتمالاً دادتان خیلی‌ها بلند می‌شود که «اصلاً چرا من باید یک بخش از بازار را هدف بگیرم؟ من می‌خواهم تمام بازار را داشته باشم!» این فقط آرزوی شما نیست. آرزوی تمام کسب و کارهایی است که در بازار شما فعال هستند. اما اینکار (حداقل به این آسانی‌ها) شدنی نیست! اما چرا؟

برای فهمیدن موضوع بهتر است یک مثال بزنیم:

لوگوی برند آقای طبیعی

یکی از دوستان ما در نوین، برند آقای طبیعی است. یک مجموعه که در زمینه تولید لبنیات (و سایر محصولات) ارگانیک فعالیت دارد. در حال حاضر، این کسب و کار فقط محصولات خود را در تهران عرضه می‌کند. بودجه بازاریابی این کسب و کار هم (درست مثل تمام کسب و کارهای دیگر دنیا) محدود است. با توجه به این شرایط، سوال اینجاست که کدام یک از این ۳ مسیر بیشتر به نفع این کسب و کار است:

  • تبلیغات گسترده برای تمام مردم ساکن تهران
  • تبلیغات گسترده در مناطق بالای شهر تهران
  • تبلیغات هدفمند برای عشاق (😃) محصولات طبیعی

واقعاً جواب دادن به این سوال، نیاز به فکر کردن زیادی ندارد. برای همه ما واضح است که وقتی دایره مخاطبان ما هدفمندتر شوند، تاثیر بازاریابی ما چندین و چند برابر بیشتر خواهد شد.

بودجه بازاریابی شما نامحدود نیست، پس مخاطبان شما باید محدود باشند.

حالا شاید بپرسید که فرض بر اینکه ما مخاطبان هدف خود را مشخص کردیم. آیا واقعاً می‌توان این مخاطبان را با دقت بالا هدف قرار داد؟ بله! قطعاً می‌شود. به عنوان یک مثال (که حجت را تمام می‌کند) تبلیغات گوگل را در نظر بگیرید. تبلیغات گوگل به شما اجازه می‌دهد بر اساس مکان، سن، جنسیت، علاقه‌مندی‌ها و … مخاطب خود را هدف بگیرید. (اگر دوست دارید در این مورد بیشتر بدانید، به مقالۀ «چرا گوگل ادز بهترین روش تبلیغاتی دنیاست؟» مراجعه کنید.)

هدف‌گیری بازار

چگونه باید بخش‌های مورد هدف خود را مشخص کنیم؟

اکنون که اهمیّت هدفگیری را درک کردیم، زمان انجام آن رسیده است. یعنی می‌خواهیم مشخص کنیم که کدام بخش یا بخش‌های بازار مورد هدف ماست. توجه داشته باشید که ما حتی می‌توانیم چند بخش بازار را با برنامه‌های مختلف بازاریابی هدف بگیریم.

حالا چطور باید هدف خود را مشخص کنیم؟ در مجموع ۳ معیار کلی برای اینکار وجود دارد:

۱٫ اندازه و پتاسیل رشد

همۀ بخش‌های بازار، اندازه یکسانی ندارند و به یک اندازه هم رشد نمی‌کنند. و هدف شما انتخاب بازاری است که بیشترین پتانسیل سود را برای شما خواهد داشت.

اگر حرف ما را با دقت می‌خوانید، پس حتماً متوجه یک نکته ظریف شده‌اید. فقط اندازه یک بازار مساله نیست. رشد آن هم مهم است. این پتانسیل رشد است که مشخص می‌کند یک بازار در آینده چقدر جذاب خواهد بود. (و ما انسان‌های آینده‌بینی هستیم.)

تحلیگران اقتصادی پیش‌بینی کرده‌اند که تا سال ۲۰۲۳، بازار گوشی‌های هوشمند اندرویدی، هر سال ۲٫۱% رشد خواهد کرد. در حالی که همین بازار در بخش گوشی‌های آیفون، هر سال %۱٫۳ کوچک خواهد شد. پس هر روز بازار گوشی‌های اَپل کوچکتر از قبل می‌شود و جذابیت خودش را بیشتر از دست می‌دهد. (متاسفیم استیو جابز!) به نظرتان تحلیلی این اطلاعات مهم نیست؟

۲٫ میزان دسترسی به مشتریان

انتخاب یک بازار بزرگ به معنی موفقیت نیست. شما باید به جیب خودتان (یعنی منابع سازمان) نگاه کنید. آیا شما منابع لازم برای هدفگیری موثر این بخش از بازار را دارید؟ اصلاً آیا هدفگیری این بخش از بازار به صورت متمرکز شدنی است؟

گاهی حتی ممکن است محدودیت‌های قانونی دست و پای شما را بسته باشند. مثلاً دولت چین به سرویس‌های جستجوی خارجی مثل گوگل اجازه فعالیت نمی‌دهد، پس هر چند بازار یک میلیارد نفری چینی‌ها برای گوگل بسیار جذاب است، اما همین ممنوعیت باعث می‌شود تا گوگل دستش از این بازار کوتاه بماند.

۳٫ میزان رقابت

هر چقدر رقابت (و شانس ورود رقیب‌های جدید) در یک بخش از بازار کمتر باشد، این بخش جذاب‌تر است.

البته مساله فقط میزان رقابت نیست. شانس شما در موفق شدن هم مساله است. شما باید از خود بپرسید که آیا منابع لازم برای پیروزی در یک رقابت را در اختیار دارید، یا نه.

به همین ترتیب، گاهی یک کسب و کار ممکن است (به درستی) تصمیم بگیرد به سراغ یک بخش کوچک بازار برود که از نظر بقیه جذاب نیست. چرا که منابع لازم برای رقابت را ندارد و ترجیح می‌دهد بر یک بخش کوچک حکمرانی کند تا آنکه یک کسب و کار خرد در یک بازار بزرگ باشد.

جایگاه‌یابی (Positioning)فراری قرمز

حالا دیگر هدف شما مشخص شده است و دیدی متمرکز دارید. اکنون وقت آن رسیده که به سراغ جایگاه‌یابی بروید، یعنی مهمترین مبحثی که در بازاریابی وجود دارد.

اجازه بدهید این قسمت را با یک سوال شروع ‌کنیم: اگر از شما بپرسند کدام شرکت سریع‌ترین خودروهای دنیا را تولید می‌کند، پاسخ شما چیست؟

شما را نمی‌دانم، ولی من هر وقت به یک «خودروی سریع» فکر می‌کنم بی‌اختیار به یاد خودروهای کارخانۀ «فِراری» _با آن رنگ قرمز معروف‌!_ می‌افتم.
این یعنی، در ذهنِ من جایگاه «سریع‌ترین خودرو دنیا» را برند فِراری اِشغال کرده است!

امیدوارم متوجه منظورم شده باشید، منظورمان از جایگاه‌یابی، پیدا کردن یک جایگاه مشخص در ذهنِ مشتریان است. چون جنگ اصلی بین برندها در ذهن مشتریان اتفاق می‌افتد!

حالا اگر شما هم بتوانید تصویر ذهنی برندتان به یک ویژگی خاص مثل «افتخار»، «زیبایی»، «لاکچری بودن»، «مقرون به صرفه بودن» یا … پیوند بزنید و آن را در ذهن مشتریان بِکارید، قطعاً می‌توانید آن بخش از بازار را تصاحب کنید. (البته به شرطی که قبلاً کسی تصویر ذهنی مشابهی برای مشتریان نساخته باشد.)

برای پیداکردن این ویژگی هم می‌توانید به مزیت‌های رقابتی محصول‌تان اشاره کنید، مثلاً اگر شرکت رقیب، محصول خودش را به عنوان «زیباترین محصول» در بازار هدف جا انداخته است، در مقابل شما می‌توانید با اشاره به وزنِ کم محصول‌تان ، جایگاهِ «سبک‌ترین محصول» را برای برندتان تصاحب کنید. مثل: «زیباترین کفش» در مقابل «سبک‌ترین کفش». به این صورت می‌توانید مشتریان راحت‌تر شما را به خاطر می‌آورند.

این نکته را هم بگویم که وقتی یک برند جایگاه خودش را در بازار پیدا کرد، گرفتن جایگاه او تقریباً غیرممکن می‌شود مگر اینکه به هر نحوی اتفاق مهلکی باعث از بین رفتنش بشود. مثل: ورشکستگی یا وضع قوانینی که منجر به تعطیلی‌شان شود.

به همین خاطر شرکت‌هایی که جزء اولین تولید‌کنندگان یک نوع محصول هستند، تا سالیان سال در ذهن مشتریان باقی می‌مانند و حتی در مواردی نام برندشان جایگزین نام محصول می‌شود، اصلاً چرا راه دور برویم، خودِ ما پودر لباسشویی را با «تاید» شناختیم، به ماالشعیر، «دلستر» می‌گوییم و برای اِسنک هیچ نامی جز «پفک» بلد نیستیم.

بگذریم… معمولاً برای درک بهتر جایگاه‌یابی برندها در یک بازار نموداری هم مانند شکل زیر رسم کرده و روی هر طرف آن معیاری را مشخص می‌کنند. این معیارها در هر صنعتی متفاوت‌اند. سپس برندها را بر اساس جایگاهی که هم‌ اکنون در ذهن مشتریان دارند، جایگذاری می‌کنند.

جایگاه یابی برندهابرای آن‌که موضوع بیشتر برایتان جا بیفتد، ما در نمودار زیر جایگاه چند برند معروف خودروسازی را رسم کردیم و هر شرکت را بر اساس داشتن چهارفاکتور «مدرن»، «کلاسیک»، «اسپورت»، «شهری» جایگذاری کرده‌ایم. همانطور که گفتیم این جایگذاری بر اساس دیدگاه مشتریان انجام می‌شود یعنی باید ببینیم، مشتریان، هر برند را بیشتر با داشتن چه ویژگی می‌شناسند. مثلاً اکثریت مشتریان، شرکت «فِراری» را با ماشین‌های کلاسیک و اسپورت‌اش به خاطر می‌آورند تا خودروهایی مدرن و شهری.

اما راستش را بخواهید نمی‌توان برای هر برند جایگاه دقیقی متصور شد چون این معیارها ذهنی هستند؛ در نتیجه این نوع نمودارها بیشتر به صورت تقریبی کشیده می‌شوند ولی به ما کمک می‌کنند تا بفهمیم هر یک از رقبا چه جایگاهی را در ذهن مشتریان تصاحب کرده و چه جایگاه‌های هنوز خالی مانده است. در واقع یکی از روش‌هایی که با آن می‌توان خلاءهای بازار را شناسایی کرد، کشیدن همین نمودار است.

جایگاه یابی برندهای خودرو

هرچند کشیدن نمودار جایگاه‌یابی می‌تواند به درک بهتر ما از شرایط بازار کمک کند ولی به نظر ما این روش چندان کاربردی نیست، چون نمی‌توان معیار دقیقی برای آن درنظر گرفت. روش دیگری که می‌توانیم برای جایگاه‌یابی استفاده کنیم «پیشنهاد منحصربفرد فروش‌» یا Unique Selling Proposition است که هر چند این روش هم چندان دقیق نیست ولی با این حال گفتنش خالی از لطف نیست.

پیشنهاد منحصربفرد فروش (Unique Selling Proposition)

usp - پیشنهاد منحصربفرد فروشدر این روش باید در طی یکی دو جمله به مشتریان بگوییم که چرا باید فقط ما را (و نه دیگران!) برای خرید انتخاب کنند. برای پیداکردن USP باید از خود بپرسید:
«من چه ارزشی را بیشتر، بهتر یا قوی‌تر از رقبایم ارائه می‌دهم؟»

پاسخ شما به این سوال همان «پیشنهاد منحصربفرد فروش‌» یا USP است. این پیشنهاد باید آن قدر جذاب و قوی باشد که سریعاً جای خودش را در ذهن مشتریان باز کند و به او دلیلی برای انتخاب برند شما بدهد.

یک مثال خوب در این زمینه اِسمارتیز M&M’s است، با این جمله:
شکلات شیری باید در دهان شما آب شود، نه در دست‌تان!Usp شرکت M&Ms

داستان از این قرار بود که وقتی مشتریان، اسمارتیزها را در دست خود نگه‌ می‌داشتند، لایۀ رنگی آنها بر اثر گرمای دست آب شده و دست‌هایشان را کثیف می‌کرد، به همین دلیل شرکت M&M’s سطح شکلات‌ها را با ماده‌ای بی‌رنگ پوشاند. این ماده نقش یک سپر محافظ را در برابر گرمای دست ایفا می‌کرد و برای اولین یک شکلات با چنین قابلیتی عرضه شد.

در نهایت این شرکت توانست با اتکاء به همین مزیت رقابتی و بیان این شعار در تبلیغاتش، جایگاه «اولین شکلات مقاوم به گرمای دست» تصاحب کند.

البته برای نوشتن یک USP خوب، همیشه به یک مزیت رقابتی نیاز احتیاج نداریم. گاهی می‌توان یک نقطۀ ضعف را به یک USP تاثیرگذار تبدیل کرد. مثلاً کمپانی کرایۀ ماشین Avis سال‌ها تلاش می‌کرد تا عنوان «بزرگترین شرکت کرایۀ ماشین در آمریکا» را از آن خود کند، اما مشکل آن‌جا بود که رقیبش، شرکت Hertz، از سال‌ها قبل این جایگاه را در اختیار داشت. (یادتان هست گفتم نمی‌شود جایگاه شرکت دیگری را گرفت؟!)

Avis هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست سهم بیشتری از بازار را به دست بیاورد تا اینکه جایگاه خود را پذیرفت و یک کمپین تبلیغاتی با شعار «ما سخت‌تر تلاش می‌کنیم!» به راه انداخت.

USP این کمپین جملۀ زیر بود:
ما دومین (شرکتِ بزرگ) کرایه خودرو هستیم، بنابراین سخت‌تر تلاش می‌کنیم!

کمپین avis

نتایج این کمپین فوق‌العاده‌ بود! Avis توانست با بیان همین جمله، جایگاه «دومین شرکت بزرگ کرایه خودرو» را در بازار (در ذهن مشتریان) کسب‌ کند و طی چهار سال سهمِ بازار خودش را از ۱۱% به ۳۵% افزایش دهد.

درنهایت، تمام روش‌هایی که برای جایگاه‌یابی مطرح کردیم، از نمودار گرفته تا همین USP، همگی یک هدف دارند و آن پیدا کردن جایگاهی در ذهن مشتریان است. پس عصارۀ تمام این بحث‌ها را در یک خط خلاصه می‌کنم: باید کاری کنیم تا با یک جمله یا در بهترین حالت با یک کلمه، در ذهن مشتریان، جایگاهی برای خود بسازیم!

فقط یادتان باشد که STP استرتژی‌های کلی یک کسب‌وکار را معین می‌کند، برای اجرای دقیق‌تر این استراژی‌ها (مخصوصاً در بحث جایگاه‌یابی) باید به سراغ مدل ۴P بروید؛ چون به نوعی مکمل STP محسوب می‌شود و به صورت تاکتیکی به اجرای این استراتژی‌ها می‌پردازد. (اگر دوست دارید بیشتر راجع مدل ۴P بخوانید، ما در مقالۀ «آمیخته بازاریابی چیست؟» مفصل درباره‌اش صحبت کردیم.)

خب، حالا که تمام مفاهیم را متوجه شدید قصد داریم با بررسی موردی یکی از کسب‌وکاری معروف داخلی ببینیم که چگونه این شرکت از استراتژی STP برای رشد کسب‌وکار خود استفاده کرد.

بررسی موردی: دیجی کالا چگونه از استراتژی STP استفاده کرد؟لوگوی دیجی کالا

تا اوایل دهۀ هشتاد هیچ منبع فارسی و موثقی برای نقد و بررسی کالاهای دیجیتالی مثل دوربین و موبایل وجود نداشت.
وقتی بنیانگذاران دیجی‌کالا طی یک تجربۀ خرید ناخوشایند این خلاء را در بازار ایران مشاهده کردند، تصمیم گرفتند تا «اولین وب‌سایت فارسی برای بررسی و خرید محصولات دیجیتال» باشند.

در آن سال‌ها (حدود سال ۱۳۸۵) دیجی‌کالا تنها یک تیم کوچک ۷ نفره بود، سعید و حمید محمدی (بنیانگذاران دیجی‌کالا) هم منابع و امکانات زیادی در اختیار نداشتند، پس نمی‌توانستند در همان ابتدا کلِ بازار دیجیتال کشور را پوشش دهند، به همین دلیل مجبور بودند تا فقط به مشتریان تهرانی خدمت‌رسانی کنند. (بخش‌بندی جغرافیای) مشتریانی که در فضای آنلاین حضور داشتند و به دنبال یک منبع موثق برای نقد و بررسی بی‌طرفانه کالاهای دیجیتال می‌گشتند. (بخش‌بندی رفتاری)

اما کالای دیجیتال هم حوزۀ وسیعی بود، قطعات کامپیوتری و تلویزیون و موبایل و… هم جزء این بازار محسوب می‌شدند. پس این تیم کوچک که سرمایه محدودی داشت، باز هم بازار خودش را کوچکتر کرد و تنها روی فروش «موبایل» و «دوربین عکاسی» دست گذاشت. (برادران محمدی فکر می‌کردند احتمال خرید این اجناس به صورت آنلاین، بیشتر سایر کالاهای دیجیتال است.)

هرچند دیجی‌کالا کار خودش را با فروش موبایل و دوربین عکاسی برای مشتریان تهرانی آغاز کرد، ولی چون رقیبی نداشت هر سال حوزۀ فعالیت خود را بیشتر گسترش می‌داد تا اینکه به اولین فروشگاه محصولات دیجیتالی در کل کشور تبدیل شد. در آن سال‌ها اسم «دیجی‌کالا» مترادف با «خرید کالاهای دیجیتالی» بود اما هنوز این تصویر به طور کامل در ذهن مشتریان تثبیت نشده بود.

این شرکت که راه برای خود باز می‌دید، علی رغم تمام مخالفت‌ها، با اضافه کردن محصولات غیردیجیتالی و ایجاد یک Market Place به اولین پلتفرم فروش آنلاین کشور تبدیل شد. (Market Place: مارکت پلیس بستری است که امکان خرید کاربر را از چند تامین‌کنندۀ متفاوت را فراهم می‌کند.) متناسب با این تغییرات دیجی‌کالا تصویر برندش را هم عوض کرد و دیجی کالا را به معنای «خرید دیجیتالی کالا» تعبیر کرد. چیزی که در لوگوی این شرکت هم به چشم می‌خورد یعنی «بررسی، انتخاب و خرید آنلاین»

جالب این است که الان وقتی این شرکت جایگاه فروشگاه تخصصی محصولات دیجیتالی را رها کرد، هم اکنون فروشگاه‌هایی کوچک‌تری مثل مقداد آی تی و لیون کامپیوتر جایگاه پیشین دیجی‌کالا را در بازار پر کرده‌اند.

جمع بندی

قبل از اینکه بتوانید در سبد خرید مشتریان جایی داشته باشید، باید در ذهن‌شان جایگاهی برای خود ساخته باشید. STP یکی از اساسی‌ترین استراتژی‌های بازاریابی است که به شما در رسیدن به این هدف کمک می‌کند. این استراتژی با تمرکز بر روی سودآورترین بخش بازار، بیشترین سود را برای سازمان شما خلق می‌کند و از هدر رفتن منابع ارزشمند سازمانی‌تان جلوگیری می‌کند. پس قدرت تمرکز را هیچگاه فراموش نکنید.

در پایان اگر نظر یا پیشنهادی دارید می‌توانید در پایین همین صفحه آن را با میان بگذارید. همیشه از شنیدن نظرات ارزشمند شما خوشحال می‌شویم.

 


منبع

این مطالب را نیز ببینید!

تبلیغات در گوگل ادز (ادوردز) چیست؟ | چگونه در گوگل تبلیغ کنیم؟

اجازه دهید همه چیز را با یک مثال شروع کنم. فرض کنیم شما به تازگی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *